مرتضى مطهرى
361
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
انكار خود و به نفى خود مىپردازد يعنى خودش مشتمل بر نفى خودش است و به تعبير ديگر خودش خودش را نفى مىكند و خودش خودش را انكار مىكند . طبيعت همان ايدهء نفى شده و ايدهء انكار شده است و انسان از نظر هگل نفى در نفى است يعنى انكارِ انكار است و به معنى ديگر نوعى بازگشت است ولى در سطح بالاتر . انسان ، تركيب و سنتز خدا و طبيعت است . او در مسئلهء اينكه روح چگونه خود را انكار مىكند و چگونه خود را نفى مىكند تعبير « از خود بىخود شدن » و « با خود بيگانه شدن » كرده است ، يعنى همانچه را كه « آنتى تز » مىنامد ، « از خود بىخود شدن » و « با خود بيگانه شدن » و « خود از خود بيرون رفتن » و « خود را انكار كردن » تعبير كرده است . فويرباخ كه اساس جنبههاى ايده آليستى فلسفهء هگل را قبول ندارد و يك فيلسوف ماده گراست همان اصل از خودبيگانگى را از هگل گرفته و به كار برده است اما نه در آن موردى كه هگل به كار برده بلكه در مورد خود انسان ، و در واقع در مورد انسان و تاريخ به كار برده است . او در يك تحليل جامعه شناسانه كه از پيدايش دين كرده است دين را مظهر از خودبيگانگى بشر دانسته است ، يعنى مظهر انكار بشر خودش را . بشر آنگاه كه به انكار خود پرداخت دين به وجود آمد . با چه بيان ؟ گفته است انسان يك موجود دو سرشتى است ، يك موجودى كه از يك طرف از يك سلسله خصلتهاى عالى برخوردار است و از طرف ديگر داراى يك سلسله خصلتهاى حيوانى است . انسان بعد از آنكه در آن سرشت سفلى وجود خودش سقوط مىكند و غرق مىشود ، خود را انكار مىكند يعنى خود را از آن جنبهء انسانى كه دارد يا به تعبير قدماى ما بگوييم خودش را كه مظهر و مجمع كمالات است انكار مىكند و گويى چنين چيزهايى را در خود سراغ ندارد در حالى كه هرچه هست در خودش است . آنگاه اينها را در يك موجود برتر از خود فرض مىكند و به اين شكل مفهوم « خدا » ساخته مىشود . اين است كه انسان در مقابل خدا يك نوع ژستهاى « ناچيز گرايانه » پيدا مىكند ؛ مرتب كوشش مىكند كه خودش را ذليل و حقير و فقير نشان بدهد و جلوه كند براى اينكه مىخواهد همهء عظمتها و همهء عزتها و همهء كمالها را در آن موجودى كه در ماوراء خودش فرض كرده است قرار بدهد . به اين ترتيب انسان به نفى خودش مىپردازد . آنگاه گفت كه اگر انسان به همين مقدار يعنى به همين حد فكرى و نظرى قناعت مىكرد و بر طبق اين به عمل نمىپرداخت ، مصيبت زيادى نبود ، مصيبت زياد آن وقت است كه در مقابل همان موجود به قول او « متعدى » كه خودش براى خودش ساخته است تسليم مىشود ، كرنش مىكند و از خودش سلب شخصيت و اراده مىكند . پس انسان اگر بخواهد به مقام انسانى خودش برسد بايد بار ديگر به انكار اين انكار بپردازد تا شخصيت خودش را باز يابد و در واقع به خود باز گردد . فويرباخ تصريح نكرده كه [ آيا اين سخن را ] با همان اساس ديالكتيك هگل مىگفته است كه معنايش اين است كه انسان در يك سطح بالاتر به خود باز گردد ، و يا اينكه نه ، به ديالكتيك هگل